سببش دوری توست
و دل تنگ من این بار پر از ابر شده ست
می دود در پی هر قطره ی اشک
بلکه باران برسد...
بر گذرگاه ِ کمین کرده ی قلبی دلتنگ
بلکه باران بزند
گاه گاهی نفسی از سر شوق
گاه گاهی نفسی از سر درد
ای باران
تو بزن بر دل ِ تنگ ِ خیابان ِ نظر
...
بوز ای باد ِ رها
بوز از درد ِ دلم بر خیالات ِ کسی
که دلبند ِ من ِ در بند است
و همین درد مرا لبخند است...
بوز ای باد ِ عظیم
گذری کن به لب پنجره اش
تن ِ مهربان ِ او را این بار
در آغوش بگیر و دوباره برگرد...
گذری کن به درون خانه
گرده ی عطر من ِ دلتنگ را
به هرآنسوی که دارد سرکی
بیشتر از آنچه باید پخش کن...
بلکه دلتنگی ِ من چاره ی کار شود
خبری گیرد از این سوی زمین
که دلی تنگ ِ دلش گریان است...
گاه گاهی نفسش می گیرد
گاه گاهی دلش از دوری او می شکند
و دمادم هر شب می میرد...
پ.ن:
اوج دلتنگی من قطره ی باران شده است
می چکد بر سر ِ تو
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان