در ادامه، آخرین تحولات، اخبار و جزئیات مربوط به «و باز هم تولد تو بی من... لعنت به من که کنارت نیستم لعنتی...» را مرور میکنیم تا دید کاملی نسبت به این موضوع داشته باشید.
در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.
میخواهم نقشه های فرار را مرور کنم و با خودم تو را زمزمه کنم که امشب در هیاهوی فکری من پا به دنیایی می گذاری که عشق نام دیگر تنفر است، دنیایی که در آن دروغ ها از خوشی ها پر رنگ ترند و دردها آنچنان عیان که نیاز به آرامش در لحظه لحظه ی حضور آدمی احساس می شود. من امشب دست به دامان خدا می شوم تا بالن آرزوهایت را به آسمان هفتم برساند و دنیا هم قدم با آنچه می پنداری پا به پای تو بیدار و هشیار و عاشق پیش بیاید. روزهای بعد اما قابل پیش بینی نیست اما عاشق باش و عاشق بمان. من خیلی وقت است که از عشق تو پرم و خیلی وقت است که فهمیده ام کسی جز تو درون مرا نمی بیند، نمی خواند و نخواهد دید و فهمید...
روزهای بعد من پا به پای نقشه های خودم پیش می روم و تو دنیایی را می سازی که آرزویش را داری... چه میدانی؟ از کجا معلوم که روزهای بعد دنیای موازی من به دنیای واقعیت تو گره نخورد و دست سرنوشت ما را جایی در کنار هم بگذارد که تصورش حتی همین حالا هم ممکن نیست؟ از کجا معلوم عشق، تنفر تو به من را روزی بدل به دوست داشتن نکند و از کجا معلوم عشق من تا ابد به نام تو باقی بماند؟ آری... من سالهاست که دلم را به نام تو زده ام لعنتی اما سرنوشت چیزی را نوشته که من و تو نمی دانیم... شاید من پیرزنی 80 ساله در آنسوی دنیا یکه و تنها در انتظار تو خودم را زنده به گور کرده باشم و تو در اوج دلخوشی ها ناغافل شبی به یاد عاشق دلسوخته ی تنهایی که در دنیای موازی اش همسر تو بود آنچنان به تنگ آیی که بیایی ...
پیرمرد رویاهای من ... بادکنک هایت را باد کن و بر فراز دودکش خانه ی دو طبقه چوبی ات بگذار تا تو را تا آسمان هفتم رویای من بکشاند و مرا برُبا از تنهایی هایم تا شاید فقط دمی را با نفسهایی که در آغوش تو تند می شود زندگی کنم...
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان