خرید بک لینک

تا کجاها می کشونی قلبمو بی معرفت...

در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «تا کجاها می کشونی قلبمو بی معرفت...» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد.

در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید.

در رابطه با تو کاملا حاضرم...حتا اگه مثلا یه اخلاقی رو توی تو دوست نداشته باشم اما باید بدونیم هیچ کی کامل نیست... قبول!

بهرحال من تو رو میخوام و این باید به واقعیت برسه با وجود اینکه هزاران کیلومتر دورم ازت و دوری ازم!؟!

 

هنوز راه نیفتادم خیلی تو دوچرخه سواری... حف تعادل خیلی سخته. ولی شاید تو این همه استرس و سختی دارم حس میکنم بالاخره دارم میرسم به زندگی کردن نه فقط صرفا زنده بودن... هرچی اولش سخته...

گفتم اون دوره فلوشیپ رو به حامد.الف گفتم... ثبت نام کردی یا نه؟! ثبت نام کن بیا دو ماه استانبول رو با هم باشیم!!! من امیدم به قبول شدنه... حتا دیشب داشتم بهش میگفتم با وجود لیسانس این رشته رو داشتن هنوز از حرف زدن خجالت میکشم!! درس دادم ولی نمی دونی قبل کلاس چقدر با خودم تمرین میکردم...درسته خبرنگار بودم اما این تاثیری از به شدت اجتماعی شدن رو روی من نذاشت... من هنوزم برای خیلی کارا خجالت میکشم. ساده ترینش همین دوچرخه سواری ... از زمین خوردن یه کم می ترسم اما از نگاه مردم بیشتر... همین همسایه آلمانی مون هر روز می بینه منو و به انگلیسی تشویقم میکنه... یا امروز رفته بودم کوچه پشتی پارک روبروی خونه زن و شوهر ترک تو بالکن وایساده بودن منو تماشا میکردن هی بهم راهکار میدادن و منم جواب میدادم...

بهرحال ... تو تمام این زندگی دلم تو رو میخواد... چرا نمی تونم با تمام نامهربونیا و توجه نکردنات بگم بی خیال؟

هنوزم حس میکنم من از یک قرن پیش به این دنیا اومدم و رفتار آدما برام سنگینه... مثلا یه چیزی بگم. دلم میخواد تاپ بپوشم بیرون اما مامان میگه نه!!! عاقا کسی نگات نمیکنه یک. دو اینکه همه چی اینجا عادیه. سه اینکه من خودم حق دارم انتخاب کنم چی بپوشم چی نه... راستش تصمیم گرفتم برسم به یه کار خوب و درامد خوب و خونه جدا بگیرم. نه صرفا به خاطر همین حرف که شاید تنها حرفشون باشه اصن بهم کارز ندارن مامان بابا اما نمی دونم حس میکنم باید مستقل بشم دیگه وقتشه انگار...

 

بهرحال بزرگترین حسرت من نبودن تو کنارمه. بیا تا خیلی چیزا رو تجربه کنیم با هم. من فقط اون تجربه هایی که تو فکرمه رو با تو میخوام. هم خوباشو هم منحرفاشو... ذهنه دیگه میره یه سمتایی :)))))

پررو شدم بسه... راستی نگفتی رزیتا خواهرته؟ مادر نیما منظورمه!؟

عجیب نیس رفتم دنبال شماره ش و پیداش کردم؟؟؟ :)) رزیتا رو میگم...

 پ.ن: برنامه هم که تموم شد اره؟ ادامه نداره دیگه؟! کجا ببینمت پس؟؟؟

 

 

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: يکشنبه 28 تير 1405 ساعت: 11:32

صفحه بندی