خرید بک لینک

این روزا کنار همه کارا و شاگردام داشتم قصه های زی زی گولو رو میدیدم. تو اون زمان یازده دوازده ساله بودی حتما و من پنج سالم بود ...

یادمه سر قسمت آخری که زی زی گولو می رفت چقدر گریه کردم. امشب هم قسمت آخرو دیدم و بیشتر اشک ریختم... خیلی دل تنگم خیلی ... حدود یازده ماهه که تهران دوست داشتنی مو ندیدم ... روزایی که بیشتر انگار در خیالاتم زندگی کردم و نمی دونم چطوری اومدن و حالا دارن میگذرن ... امشبم همراه با آهنگ خداحافظی زی زی گولو یه موجود خیالی که روزی عروسک بودو بغل گرفتم و براش اشک ریختم.

بدی ِ تک فرزند بودن همینه ... من زمانی که پنج ساله بودم یادمه با مامان بابا رفتیم بازار و از یه مغازه عروسک فروشی یه دخترک موطلایی چشم آبی گرفتم که همپای من همه جا بود ... مادرم براش کاراکتر ساخت و شد مگی ِ کتی... مگی خانوم من بهترین عروسک دنیا بود و هست که الان تو یه ساک دربسته از 5 خرداد 96 تا همین الان تو زیرزمین خونه خاله س و من دلتنگشم که بغلش کنم. تقصیر مامان شد که پارسال اومدم ایران نیاوردمش با خودم ... تمام تنش وصله پینه شده س ولی بهترین عروسک منه هنوز ... مامانم شد صدای اون و منی که باورش کردم... چقدر گاهی کتک خورد از من!!!! چقدر بغلش کردم و ازش معذرت خواهی کردم. لباساشو و رختخوابشو همه چیشو خودم براش دوخته بودم و درست می کردم.

شاید دلتنگی مگی شدنم یه نشونه باشه برای چیزی که روزهاس در من گم شده ... یه چیزی که پیدا نمیشه .... الان دلم میخواست میتونستم بیام و مگی مو با خودم بیارم و تو بغلم نگهش دارم تا جایی نره ... خیلی از خاطراتی نیستنو میخوام ... در عین حال برای آینده ای که میسازم خوشحالم اما دلم تنگ مگی مه...

و شاید بیشتر از هر چیز دلتنگ تویی که دلتنگم نیستی ... من ... نه من نه ... این تویی که منی و منی که همه ش شده تو ...

تولدت مبارک مرد آبانی من...

امضا با دلتنگی ِ تمام روزهای نبودن و نداشتنت ...

و اما اینم بگم که هنوز چیزی رو پست نکردم ... خیلی دارم با خودم کلنجار میرم که بفرستم یا نه؟؟؟؟

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 4:24

صفحه بندی