چند وقت پیش نمیدونم چرا دلم خواست بهت بزنگم. اشغال بود دو بار سه بار ... تا اینکه خودم چند وقت پیش برنامه بلاکو نصب کدم برای حذف عنصر نامحترمی از فامیل بنام شوهرعمه! این شد که تازه دوزاریم افتاد چرا اون روزا شماره ت اونقدر اشغال بود. من که ازت گذشتم اما دلم میخواد این وسایلو بهت برسونم حالا به هر وسیله ای که شده ... تقریبا چهار هفته دیگه اینجاییم و بعد هم میریم به دنیای جدیدمون! خیلی هم خوش و خرم.
این روزا همچنان به جمع و جور کردن وسایل و تبدیل به کوچکترین حجم ممکن میشه که قراره بره تو چمدون. 25 کیلو چمدون بعلاوه یه کوله هشت کیلویی تمام سهم منه از اینجا و این خاکی که چیزی بهم نداده. گله ای ندارم اما دوستش هم نداشتم. حالم خوب نبود این روزایی که فکر میکردم باید خوب می شد. میرم به امید هزاران لحظه بهتر و برتر از تمام اینجا.
عکسای آلبومای قدیمی رو تو یه صندوقچه کوچیک جا دادم. از کتابهام هم دو سه تا بعلاوه شش هفت تا دیکشنری هام رو فقط می برم. هفت تا کتاب برای تو بعلاوه یه ماگ بعلاوه هیپ فلاسک بعلاوه یه عالمه نقاشی و کارتایی که خودم درست کردم یا برات گرفته بودم میشه سهم تو از من! و یک عالمه نامه! دیشب آدرس خونه ت رو توی خواب دیدم!!!! خودت در گوشم گفتی و نوشتم. باور می کنی؟ نمی دونم درسته یا نه شاید یه روز بیام چک کنم!!!! شایدم گرفتم ازت! میگی بهم؟!
ضمنا "پ" رو منتشر کن دیگه.
دلم برات صدات تنگه از همه مهمتر شاید سهم من از تو صدات باشه نفس جانم.
این روزها با من بمان
این روزها عاشق ترم
این روزها یاد تو را
با خود به رویا می برم.
راستی یادته این آهنگ رو ؟ رو همون وبلاگ غافلگیری گذاشته بودم دو سه سال پیش...
هر شب
دل ِ من کارش اینه
جلو عکسات می شینه
میدونم راهی نیست غیر از تنهایی
دنیام شده تاریک و تیره
داره قلبم می میره
آخه امشب باز حس کردم اینجایی
گریه ی هر شب ِ من
شده عادت ِ تنهایی
عشق ِ تو
تو دل ِ من
شده باعث ِ رسوایی
وای از تنهایی
قلب دیوونه ی من
هنوزم دوستت داره
همدم ِ گریه ی من
شب وُ این در وُ دیواره
وای از تنهایی
...
شاید دیگه از یادت رفتم
دارم از پا میفتم
ولی باز قلب ِ من آروم نمیشه
تنهام
غم ِ تو باز دوباره
تو دلم پا میذاره
تو که رفتی اون میمونه همیشه
هر کی میبینه منو میگه از دنیا سیره
تقصیر ِ چشم ِ تو بود دل ِ من بی تقصیره
وای از تنهایی
خسته ی خسته منم دیگه طاقت ندارم
کاش بدونی عزیزم
هنوزم دوستت دارم
تو واسه من دنیایی...
راستی بریم نمایشگاه مطبوعات؟؟؟ هدیه هامو بهت بدم؟! بغلت کنم؟ بوت کنم و یادم نره همیشه باید عاشقت باشم؟! این تنها خواهشمه شین جان... (صد البت که یادم رفته میان ازت امضا و عکس بگیرن من وسط جمعیت گم میشم.)
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان