خرید بک لینک

فکر میکنم. به گذشتن این همه سال به تنهایی و با قید و شرط بودنم و خسته ام... خسته شده ام از تنهایی ... از نبودنت... از این که هیچ وقت فکر من نبودی!؟! و فکر میکنم به تمام لحظاتی که احمقانه پیام می فرستادم و می دیدی و بعد هرهر میخندیدی به ریشم نه؟؟؟ خسته ام از تمام زندگی... از تمام لحظه هایی که حرام می شوند و من به خیال خودم آینده را می سازم. گور پدر آینده کنند وقتی تو نیستی... من تمام روزها را به امید توی لعنتی سپری کردم! اما هیچ وقت نبودی و من چه خیال میکردم میان این همه روز سخت که دیگر تحمل بودنشان و ادامه دادنشان را ندارم؟ اصلا خدا هست که ببیند من این پایین چه غلطی میکنم؟ یک دفعه میتواند مرا از این وسط بردارد و بگذارد درست جایی که آرزو دارم؟؟! یا کور است؟؟؟؟

این همه وقت تحمل کردم و دست آخر امشب آهنگی را گذاشتم که درست وسط صدای تو پخش می شد. بین 91 و 92 بود فکر کنم. درست اواخر 92 بود که دیدمت و دیگر هیچ. خدا اصلا به صبر لبریز شده ی من نگاه نکرد. خدا هیچ وقت مرا ندید و تو هم.

تو هم هیچ وقت عشق کور مرا ندیدی و من چقدر دوست داشتمت. دیوانه بودم؟ هستم؟ پس چرا در تمام کوچه های مزخرف شهر صدای پای تو می آید و من هی فرار میکنم از دیدنت؟ مسخره نیست...

تازه دیروز بعد از دیدن کانال تلگرام و بعد پست اینستاگرام که تگش کرده بودی، آوار شدی روی سرم. مثل 5 سال گذشته که میدانستم هست و بعد رفت و بعد خودم با او با عنوانی دیگر دوست شدم و لحظه های زندگی ات را شنیدم و بعد فهمیدم ... هیچ ... هیچ ... هیچ ...

خستم از این حالِ خرابم
مثل همیشه بی قرارم
به جز یه ساعت فکر راحت
حسرتِ هیچی رو ندارم


خم میشه هر کوهی که یک آن
خودشو جای من بذاره
سخته یه روز کسی بفهمه
هیشکی رو جز خودش نداره

من چه بجنگم چه نجنگم ... کل ِ این بازی رو باختم
چه بمونم چه نمونم از خودم خاطره ساختم


من که نگفته هامو گفتم تو ترانه های ساده م
چه بخونم چه نخونم خودمو یاد تو دادم!

یه شهرِ متروکه شدم
باقیِ عمرو با خودم کنار میام تا که تموم شه
چروک رو قلبم میگه جوونیمم گذشت دیگه

چیزی نمونده که حروم شه
شبیه شمع نیمه جون سوختنمو کسی ندید
فقط میخواستن که بتابم


یه عمر حواسم به همه بودو ولی بی دغدغه
گذشتن از حال خرابم


من چه بجنگم چه نجنگم کلِ این بازی رو باختم
چه بمونم چه نمونم از خودم خاطره ساختم


من که نگفته هامو گفتم توو ترانه های ساده م
چه بخونم چه نخونم خودمو یاد تو دادم!!

با روزهای آینده ی بی تو میسازم. اما میدانم خیالت هست و در تمام سختیها تنها تکیه گاه آرزوهای من. امید روزهای گذشته، دیگر کاری ندارم. می روم و مثل آدم زندگی ام را میکنم و فقط به خاطره ات لبخند میزنم. به خاطره ای که هیچ وقت کنار تو ساخته نشد. به روزهای دردناکی که روبرویم هستند سلام می گویم. این را می نویسم و میدانم هر روز کیلومترها از تو دورتر می شوم. به سرم می زند گاهی بیایم جلوی خانه ات، گاهی درست بیایم پشت در اتاقت، اما تو هیچ وقت منتظر دیدن من نیستی و من تنها به آینده ای نگاه میکنم که ...

امروز این آهنگ را که در بالا گفتم پلی کردم. برگشتم به همان روز دیدن و دل بستنم به تو . یک دل بستن بچگانه و کورکورانه که به حرف هیچکس گوش ندادم که با اویی و نه با من. لعنت به دلم که دل بست به تو.

تو کاملا حس می کنی این بیقراری ِ منو
می بینی لحظه ی لحظه ی لحظهشماری ِ منو
تو کاملاً حس می کنی ، می فهمی تو چه حالی ام
تو رو دوباره دیدم و غرق همین خوشحالی ام


دوباره عشق من به تو بی حد و اندازه شده
نفس نفس هوای من ، با دیدنت تازه شده
با اینکه گریه می کنم ، اما تو اوج شادی ام
لحظه ی پرواز منه ، روی زمین زیادی ام


می بینی مستجاب شده بعد یه عمر دعای من
کنار تو عاشقونه س حال ِ من و هوای من
تو کاملاً حس می کنی این حال و روز خوبمو
از خاطره پر می کنی سر تاسر غروبمو

تو کاملاً حس می کنی این حال و روز خوبمو؟؟؟

دوباره عشق من به تو بی حد و اندازه شده
نفس نفس هوای من ، با دیدنت تازه شده
با اینکه گریه می کنم ، اما تو اوج شادی ام
لحظه ی پرواز منه ، روی زمین زیادی ام

برچسب: نویسنده: مهدی رستمیان تاريخ: چهارشنبه 17 شهريور 1395 ساعت: 11:54

صفحه بندی