بازم عطرتو جمع کردی بری ... دلم تنگ میشه برات حیفه ها
کم عاشق نبودی که یادت بره
تو با این همه خاطرات حیفه ها
کجا میری تنهایی این وقت ِ شب
نتونم بیام پا به پات حیفه ها
لالایی ... لالایی ... لالایی بمون
نمیخوابی عشقم چشات حیفه ها
منو با غم ِ خونه تنها نذار
منو دست ِ این خاطراتم نده
اگه میری دنیا رو خاموش کن
اگه غرق میشم نجاتم نده
دیگه کو تا دوباره عاشق شم
تا برای کسی بریزه دلم
بغلم کن ولی مراقب باش
غم ِ من مُسریه عزیز ِ دلم
بازم عطرتو جمع کردی بری دلم تنگ میشه برات حیفه ها
کم عاشق نبودی که یادت بره
تو با این همه خاطرات
حیفه ها
کجا میری تنهایی این وقت شب
نتونم بیام پا به پات حیفه ها
لالایی لالایی لالایی بمون
نمیخوابی عشقم چشات حیفه ها
بازم عطرتو جمع کردی
نرو
این آهنگ منو جایی می بره که نمیدونم کجاست؟! به حالی دچارم میکنه که درمونش فقط و فقط می تونه تو باشی و این گرونترین و نایاب ترین داروی درد منه...
میدونم چرا دارم میرم ولی واقعا نمیدونم چرا دارم میرم. واقعا میدونم چی کار دارم میکنم با خودم ولی واقعا نمی دونم دارم با خودم چه کار می کنم. میدونم میخوام چی بشم اما دلم میخواد هر چیزی که برام اتفاق میفته با تو باشه و واقعا هم نمیدونم قراره چی بشم؟! بزرگ شدن ِ خودمو می بینم اما میخوام این بزرگ شدن یا هر چیزی شدنم کنار ِ بودن ِ تو باشه و این یعنی دو دلی ِ من در پیچ و تاب ِ روزهای آخر.
خسته ام. فقط و فقط از این دویدن های شیرین خسته ام. من همه چیز رو با تو میخوام و این باعث میشه این روزهای آخر اونقدر حالم خراب باشه که شیرینی ش رو حس نکنم، اونقدر تلخ و عصبی باشم که جز فکر و یادت چیزی آرومم نکنه و با همه این آروم شدنها من در واقع آروم نمیشم، حالم بدتر میشه و لعنت به من که این بازی رو با خودم شروع کردم و تو هیچ وقت عین ِ خیالت نبود.
تکلیف اثاثهای خونه هم مشخص شد و انگار دارم تو یه زندگی امانتی زندگی میکنم.
شین جانم... چقدر دلم برای صدا کردن اسمت تنگ شده و اون وبلاگ ِ هک شده ی لعنتی ... میشه یه وبلاگ بزنی که کلی برات بنویسم و هیچ کس مثل قدیما جز خودم و خودت از نوشته ها و نامه هام خبردار نشه؟؟؟ یادمه یه بار هفتاد و هفت بار اسمت رو پشت سر هم نوشتم و آخرش زدم فقط دلم خواست صدات کنم!
دیگه کو تا دوباره عاشق شم ... تا برای کسی بریزه دلم؟؟ این سوالیه که از خودم می پرسم و جواب جز اسم تو نیست... تو ... تو ... تو...
تویی که تموم این سالها رو گذاشتی اونقدر تو انتظارت بسوزم و خوش خیال باشم که تصمیم به دور شدن گرفتم. یک پای این تصمیم خود ِ تو بودی. هر روز دلم میخواد ببینمت... هر ساعت و لحظه و ثانیه ... از صدم ِ ثانیه هم گذشته...
از اینجا کلی مقدمات فراهم کردم که فقط یک زندگی مستقل تشکیل بدم. نمیخوام با مامان بابا زندگی کنم. این مستقل شدن برام خیلی لازمه. یه جورایی اونقدر فکرت تو سرم بزرگ و قدرتمنده که نمی تونم ... احساس استقلالم اونقد زیاده که ... نه اینکه بخوام خوب باشه دوس دارم یه هفته خودم رو توی خونه حبس کنم و اونقدر برای نبودنت گریه کنم که ... که نمیدونم قراره چی بشه ... اما کاش خودت رو یه روزی بهم برسونی. من که دارم میرم. من همیشه دوستت داشتم و اینو فقط خودت میدونی چقدر.
اما میام برای آخرین بار ببینمت. از دور و دور از توجهت. شاید هم بهت بی محلی کنم!!! اما میدونی چی رو دلم میخواد؟ که اون روز مادرت رو هم بیاری. تو اون جمعیت که نه میتونم بغلت کنم نه ... میخوام مامانتو بغل کنم. کسی که بوی تو رو میده.
هیچ وقت منو فراموش نکن. هیچ وقت یادت نره چقدر خواستمت و نبودی. شاید یه روزی به خودت اومدی و منم به خیال ِ باطلم رسیدم.
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان