وضعیت زبان و ارتباط برقرارکردنمون با اطراف کلی سخته هرچند فامیل اینجا داریم اما اونام زندگی خودشونو دارن...
دو روز خوابیدم ... کلی بار کشیده بودم تو دو تا فرودگاه... فاصله بین پروازامون زیاد بود... از ایران هفت و نیم صبح جمعه خارج شدیم و طرفای ساعت یازده به فرودگاه استانبول رسیدیم... پرواز بعدی بخاطر اینکه روزش نبود و داخلی بود کلی ضرر کردیم سر بلیط که روزهای عادی بیشتر از صد لیر نبود و هر کدوم نزدیک سیصدو پنجاه لیر دادیم!!
ساعت پنج و نیم بعدازظهر بوقت استانبول به سمت قاضی پاشا پرواز کردیم و اکثر همسفرامون روس بودن و انگلیسی هیچ ترکی شونم ضعیف بود...
تو این یه هفته از یکشنبه به بعد تو شهر و مراکز خرید و سه شنبه بازار گشتیم و فردا هم شنبه بازار دارن.
ماه رمضون جالبی هم بود تجربه ش... سالن عروسی دولتی هر شب افطاری میده سی شب رو...
البته غذاها ب مذاق ما ایرانیها خوب نیست... ما خیلی ادویه استفاده میکنیم و ترکها نه... یا مثلا لپه و سبزی اش و کشک و رشته اشی رو اینجا ندارن میگن مغازه ایرانیها داره که هنوز نمی دونیم کجاست...
کلی وسایلم جا موند خونه... جا موند که نه خودم جمع نکردم بدم به خاله اینا بذارن زیرزمین...
پنج شنبه قبل خاله ما رو دعوت کرد و شد یه مهمونی خداحافظی کوچیک... به خواست من کشک بادمجون و اش رشته و قرمه سبزی بود... البته قرمه سبزیو خودش گذاشت... هفته اخر انقدر مرغ خورده بودیم که بدم اومده بود...
پنج شنبه تا عصر به ترتیب میومدن وسایلو ببرن و خونه با اشکای من خالی شد...
خاله هم اخرش دووم نیاورد و کلی گریه کرد
.. الهام و ایمان و علی و همسرا و بچه هاشونم همینطور...
جمعه ساعت دو شب علی اومد دنبالمون و بعد از جابجایی وسایل و چمدونا رفتیم پایین و گریه م تا خود فرودگاه...
نزدیک چهار به فرودگاه رسیدیم و بعد تا چهار و نیم منتظر شدیم و بعد هم گیت رو رد کردیم با گریه و زاری و کلی بار...
طرفای شش و نیم صدا کردن و رفتیم برای سوار شدن... هواپیما نیم سات تاخیر داشت و هفت و بیست دقیقه بلند شد... تمام اون لحظاتو به تو فکر میکردم و گریه می کردم...
طرفای یازده فرودگاه استانبول و دنیای جدیدمون... بلیطای قاضی پاشا رو گرفتم و تا پنج منتظر شدیم. نزدیک هفت شب رسیدیم به الانیا و بعد هم سی کیلومتر بعد خونه جدیدمون...
خونه جدید یک طرفمون کوهه و یک طرف دریای مدیترانه...
تا سه روز بعد دریارو ندیدم... خواب بودیم... تا اینکه دوشنبه عصر برای عرض سلام به دریا رفتیم ساحل...
ساحلو بعد پارک کوچیک اما باصفای دم خونه...
تو این شهر پر از درختای موز. پرتقال. میوه جنگلی و زیتونه... پر از رازقیه همه جا... بوی شمال رو میده... با اینکه کلی دورم از تهران اما اصلا حس نمیشه.
هفته اینده باید بریم دنبال کارای اقامت و مجوز کارم.
دعا کن برام...
یه خلاصه نوشتم اما دفتری که برات مینپشتم و عکست رو همرام اوردم...همه چیزو برات مینویسم به امید روزی که بهت بدمش.
نفسمی... دوستت دارم تا بی نهایت هرجا که باشم...
شبت خوش
یازده و نیم شب جمعه دوازدهم خرداد...
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان