وقتی یک معلم و دوست خوب "برای اولین بار یه خواهر دوست داشتنی" نصیبت میشه...
وقتی نمی تونی دوست داشتنت رو - برای اولین بار به کسی جز پدر و مادرت، به کسی که هیچ رابطه خونی هم نداری- بیان کنی...
الناز جانم
راستش هیچی نمی تونم درباره ت بگم! از همون اولی که دیدمت بی دلیل دوستت داشتم همین! آدما خیلی وقت بود برای من تموم شده بودن ... وقتی از نزدیکترین کسانت چیزهایی رو ببینی که ابدا انتظار نداری، از هیچ غریبه ای هم انتظار کمک نخواهی داشت و حتی از خدا ! من خیلی وقته از همون خدای بالاسر قطع امید کردم ... البته شاید اون چیزهایی که میخواستم و میخوام به صلاح نبوده یا شاید موقعش نبوده ... اما ...
بهرحال!
هیچ وقت حس نمی کردم بشه کسی رو پیدا کرد که بشه اعتماد داشت بهش ... بخصوص که تمام ناامیدی های من از افراد نزدیک خانواده بود و نمی شد هیچ کاریشون کرد. نه میشد انداختشون دور و نه میشد فکر کرد وجود نداشتن و ندارن ... اما باید خیلی وقتها چشمت رو روی داشته هات، دایی و عمه و خاله و عمو ببندی و تنها و تنها فکر کنی تنهایی باید چکار کرد؟ و این میتونه اوج ناامیدی باشه ...
لعنت به روزهای گذشته! لعنت که دوستشان نداشتم.
و تو ... مرسی که هستی ... انگیزه دادنت رو دوست دارم عزیز دلم.
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان