چه یک خیال
چه یک حقیقت ِ قشنگ
فرقی دیگه نمیکنه
دیره واسه این دل ِ تنگ
اومدنت واسه چیه؟!
نای نفس تو سینه نیست...
خواستی که مطمئن بشی
عاشقتر ازمن ... دیگه نیست!؟!
حالا تو بمون با عاشقات
بمون بناز به بندههات
منم میرم تو تنهاییم
ترانه میگم از نگات
حالا که وقت ِ رفتنه ... شکستنم به پای توست
تنها دلیل ِ رفتنم ... نگاه ِ بی وفای توست
میرم که باورت بشه ... که عاشقی شهامته
نگاه تو یه خاطره است ... خالی از این شجاعته
...
اینجور غریب نگام نکن
منم همون همیشگیت
فرقش اینه که رفتهم
از روزگار و زندگیت
میرم که راحتت کنم
از این نگاه ِ التماس...
کسی بهت دیگه نگه
با بد و خوب ِ من بساز
حالا تو بمون با عاشقات
بمون بناز به بندههات
منم میرم تو تنهاییم
ترانه میگم از نگات
...
دل که گرو رفت پیش تو
جونم که بود ... مال ِ تو بود
قلب وُ دل وُ دین وُ جون
اسیر ِ چشمای تو بود
واسه همین نگام نکن
لحظه ی تلخ ِ رفتنم
بذار دیگه تموم بشه
قصه ی دل شکستنم...
........
راستش "خیلی" که خیلی کمه اما یه جور وحشتناکی دلتنگتم بطوریکه دیشب تو تلگرام، همون پروفایلی که بلاکم کردی برات نوشتم "دلم تنگته" نامهربونم ... تو اصلا نمی فهمی دلتنگی چیه؟! وگرنه پنج سال خودتو ازم نمی گرفتی... من از دنیا و زندگی م گذشتم. خوشبختی یه خیال دوره ... شاید شاد بشم ولی وقتی کنار تو نیست به هیچ دردی نمی خوره ... همیشه تا وقتی نباشی یه غمی تو نگاهم هست که دور نمیشه ... این چه عشقی بود که گریبانم رو گرفت؟ واقعا چرا اینطور یه طرفه و راحت عاشقت شدم بدون دیدنهای مداوم؟ بدون هر چیزی که برای همه اتفاق میفته و همه چیز من همیشه با همه فرق داشت آقای شین خان؟ خسته ام از نرسیدن... از نرسیدن و نرسیدن و نرسیدن ...
برچسب:
نویسنده: مهدی رستمیان